مرتضى راوندى
283
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اى عزيز ، پروانه ، قوت از آتش عشق خورد ، بىآتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه كه آتش عشق او را چنان گرداند كه همه جهان آتش بيند ، چون به آتش رسد ، خود را برميان زند . خود نداند فرقى كردن ميان آتش و غير آتش ، چرا ؟ زيراكه عشق ، همه عشق خود آتش است : اندر تن من جاى نماند اى بتبيش * الّا همه عشق تو گرفت از پس و پيش گر قصد كنم كه برگشايم رگ خويش * ترسم كه به عشقت اندر آيد سَرِنيش چون پروانه خود را برميان زند ، سوخته شود ، همه نار شود . از خود چهخبر دارد ! و تا با خود بود ، در خود بود ، عشق مىديد . و عشق قوّتى دارد كه چون عشق سرايت كند به معشوق ، معشوق همگى عاشق را به خود كشد و بخورد . آتش عشق پروانه را قوّت مىدهد ، و او را مىپروراند تا پروانه پندارد كه آتش ، عاشق پروانه است ، معشوق شمع همچنان با ترتيب و قوت باشد ، بدينطمع خود را برميان زند . آتش شمع كه معشوق باشد به او به سوختن درآيد تا همه شمع آتش باشد ، نه عشق و نه پروانه . و پروانه بىطاقت و قوّت اين مىگويد : اى بُلعجب « 1 » از بس كه تُرا بُلعَجبيست « 2 » * جان همه عشّاق جهان از تو غميست مسكين دل من ضعيف و عشق تو قويست * بيچاره ضعيف كِش قوى بايد زيست بدايت عشق به كمال ، عاشق را آن باشد كه معشوق را فراموش كند كه عاشق را حساب با عشق است ، با معشوق چه حساب دارد ؟ مقصود وى عشق است و حيات وى از عشق باشد ، و بىعشق او را مرگ بشد . در اين حالت وقت باشد كه خود را نيز فراموش كند كه عاشق وقت باشد كه از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بيند كه نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد ، زيراكه نه از وصال او را شادى آيد و نه از فراق او را رنج و غم نمايد . همهء خود را به عشق داده باشد . « 3 » چون از تو بهجز عشق نجويم به جهان * هجران و وصال تو مرا شد يكسان بىعشق تو بودنم ندارد سامان * خواهى تو وصال جوى خواهى هجران اى عزيز ، ندانم كه عشق خالق گويم و يا عشق مخلوق ، عشقها سهگونه آمد ، امّا هر عشقى درجات مختلف دارد . . . » « 3 »
--> ( 1 ) . بلعجب ( مأخوذ از : ابو العجب ) يعنى كسى كه مايهء شگفتيهاست ( 2 ) . بلعجبى : شگفتى بسيار ( 3 ) . نقل از گنجينهء سخن ، ص 148 تا 151